سلام به همه همینک من با شما هستم فقط یک
چیز برای گفتن دارم آن هم این هست
مرا به دست فراموشی بسپار
دیر زمانیست که میخواهم این را
فریاد بزنم من دیگر تو را نمیخواهم
پس فراموشم کن
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:2  توسط لیدای تو
|
سلام نازکم دیر زمانیست که از تو فاصله گرفتم
و نتوانستم همچو گذشته برات بنویسم و از تو بگویم
وبرات تو بنویسم
افسوس میخورم چون این غفلت من باعت شد مقداری از هم و از وجود
هم دور شویم
و مسایلی پیش آمد که باعت شد ازم دلگیر شوی
ومن چون کودکی که جز لج چیزی نمیداند با تو
و عشقت لج کردم
که این کارم باعت سرد شدنت نسبت به من شد
ولی تو با صبوری کامل به پایم ایستادی و این
کارهای بچه گانه ام را تحمل کردی
همینک میخواهم
ازت بخاطر این همه صبوری تشکر کنم
و باز برای عزیزم و تنها عشقم بنویسم
و میخوام مثل گذشته وقتی مییام ببینم عشقم برام نظر گذاشته
دلم برای او روزهای خوش تنگ شده
میخوام همون لیدای قبل بشم
و تورا نیز همون میثم خود کنم
امیدوارم خواهانم باشی
و با دستهای گرمت مرا در این راه یاری کنی
منتظرت هستم نازکم
دوستدارت لیدای تو

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:59  توسط لیدای تو
|
از یاد رفته

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار ایدم این زیبایی
بشکن این اینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ بکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:49  توسط لیدای تو
|
گمگشته
من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده داد میخواهم
دل خونین مرا چکار اید
دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:41  توسط لیدای تو
|
نقاب به روشناییی سیمای من نگاه مکن به جان دوست،دلم چو شبان تاریک است به موج خنده ی تلخم ،فروغ شادی نیست که این نشاط ،به سر حّد گریه نزدیک است مبین ظاهر آرام و شادمانه ی من که با فریب،ز شب،
به خنده ام منگر ،با تو راست میگویم:
برای چهره گریان خود نقاب ساخته ام
ز آفتاب ِ رخ روشنم ،فریب مخور
سپهر خاطر من ابر و دیده من بارانیست
ز روح من که کویر ست ،در دو روزه ی عمر
گر گُلی به در آید،گل پشیمانیست
نگاه من به نگاه بهار می بارد
ولی ورای دو چشمم،هزار پائیز ست
به خنده های دروغین من امید مبند
بدان که جام وجودم ز گریه لبریزست
سکوت
میکشدم،خنده روی خاموشمولی به خلوت من ،هر نگاه،
فریادستبه چهره،
صورتکی شادمانه برزدهامبدین فریب،گمان میبری دلم شادست
مرا فریب مده
تو نیز چو منی،ای دوست،ای همیشه غریب
که با خزان زدگی،چهره ات گلستانست
اگر که
صورتک از روی خویش برداریبه روشنی پیداست
که
فصل عمر تو هم، روز و شب زمستان است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:41  توسط لیدای تو
|
من آن درخت غریبم که یک جوانه ندارم
کویر زادم و از برگ و گل نشانه ندارم
منم چو مرغ گریزان دشت ،در دل شبها
ز هیچ سوی،نشانی ز آشیانه ندارم
سرم به زیر پر غربتست و پای به زنجیر
برای نغمه مستانه یی ،بهانه ندارم

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:48  توسط لیدای تو
|
من مرغ بی ترانه ام، آزاد کن مرا
ویرانه ی زمانه ام ،آباد کن مرا
شبها غم تو همدم تنهایی منست
همراه غم بیا و شبی شاد کن مرا
((نه گنبد))زمانه،فراموشخانه ییست
پا بر سر زمانه بزن ،یاد کن مرا
دنیا برای مرغ دلم غیر دام نیست
ای دست غیب!زین قفس آزاد کن مرا

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:39  توسط لیدای تو
|
بگذار که با گریه ی خود شاد بمانم
آنم که چو ((ویران ))شوم ((آباد)) بمانم
در بال و پر خود زدم آتش که بسوزم
زان پیش که در پنجه ی صیاد بمانم
من نام خود از دفتر ایّام زدودم
چون نیستم آن قصّه که در یاد بماند
ناشادی ما گر سبب شادی غیرست
((شادم))که بمانم من و ((ناشاد )) بمانم
جز بر کرم دوست ،نیازی به کسم نیست
این گونه شدم(( بنده))،که ((آزاد)) بمانم

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:35  توسط لیدای تو
|
ای گل عمر من!بیا،تنگدلم برای تو
گر به سرم گذر کنی،سرفکنم به پای تو
نام تو ذکر هرشبم ،عطر تو مانده بر لبم
بسکه زدم ز عاشقی ،بوسه به نامه های تو
موی سپید فام من،مژده مرگ میدهد
از تو چرا نهان کنم ؟زنده ام از برای تو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:37  توسط لیدای تو
|
من تنها بودم امّا بی تو تنهاتر شدم آتشی افسرده بودم ،لیک خاکستر شدم باغ جانم از بهار مهر تو گلخیز بود فصل پائیز جدائی آمد وپرپر شدم ![]()
![]()
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:35  توسط لیدای تو
|
